X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 | 10:53 | نویسنده : ناری

رفته بودم تو وب فروشگاه این حاج مهرداد یه پست نوشته بود یاد یه خاطره افتادم

یه برادر زاده دارم که اصلا غذا نمیخوه و اگه بخوره به طرز فجیعی ادمو حرص میده مثلا از داخل زرشک پلو باید یکی  یکی زرشک ها رو بگیری هندونه یه دونه هم نداشته باشه  از میوه و بخصوص گوجه خوشش نمیاد و.....

و یه مامان داره که به طرز خفت اوری این پسر رو لوس میکنه  این دو نفر با زجر با هم زندگی میکنن یعنی گاهی زن داداشم زنگ میزد که من امروز دو نوع غذا پختم ولی نخورد یا مثلا همه لپه های قیمه رو گرفتم یا مثلا به خاطریه تیکه پیاز درشت حاضر نشد ماکارونی بخوره و من هر روز نسبت به این بچه حساس تر میشدم و اعصابم بیشتر به هم میریخت  تا اینکه......

ما توی  کارخونه حیوون زیاد داریم و یه نکته مثبت که این بچه داره اینه که همیشه به باغ کارخونه علاقه نشون میده  یکبار که خواهر زن داداشم زایمان سختی کرده بود و کسی نبود ازش مراقبت کنه  ، زن داداش گرام این مهندس کوچولو رو داد به من و خودش راهی استارا شد. اون هفته کار خیلی زیاد بود و من  هم راهی کارخونه شدم و این پسرک رو هم با خودم بردم و نزدیک 8 روز با هم بودیم  جونم واستون بگه از اینجا به بعدش رو روز به روز واستون مینویسم

روز اول

من و سپهر و صبحونه : مثل همیشه واسه خودم کلی چیز میز اماده کردم و معصوم خانوم هم چایی دم کرد و مشغول صبحونه شدم سپهر خواب بود واسه همین روی بقیه صبحونه یه دستمال انداختم که وقتی بیدار شد بخوره و رفتم دنبال کارام

واسه نهار که برگشتم غذا ابگوشت بود و دیدم سپهر نشسته تو بالکن و اخم کرده صداش کردم ولی با عصبانیت گفت من ابگوشت دوست ندارم فک میکنین چی شد عمه ککش گزید؟نه فقط گفتم تو یخچال ماست هست و غذامو که خوردم سفارش کردم کسی دعوتش نکنه به غذا و رفتم دنبال کارام

ظاهرا خودشو رسونده بود به معصوم خانوم و نزدیکای عصر یه نیمرو خورده بود

شب من یادم نیست چی خوردم ولی اون نخورد

روز دوم

فرداش عمدا به معصوم خانوم گفتم سبزی جمع کنه ابدوغ خیار درست کنه که بازم این لجباز السلطنه نخورد و نصف روز دنبال من راه رفت و غر زد و هی اتیش انتقام منو تیز کرد

عصر یه کلاه گشاد سرش رفت و با یکی از پسرای کمکی رفت که خرگوش ها رو ببینه ولی محل نگهداری خرگوشا دوره و اینا هم پیاده رفتن خلاصه ساعت 4 رفتن ساعت 7.5 روی کول مردم رسید خونه و خواب که چه عرض کنم تا صبح تو اغما بود.

روز سوم

اون روز نهار برنج و ماهی داشتیم سر میز هی غر زد که سیخ ماهیا رو بگیر  این چیه تو برنج و اخرشم فقط برنج سفید خورد ولی خوشبختانه بچه ها یه توله سگ پیدا کردن که تا شب با اون سرگرم بود و شب هم همراه عمه جون سیب زمینی اب پز خورد

اگه بگم از من بیشتر خورد باورتون نمیشه

روز چهارم

فرداش به التماس افتاده بود که بستنی میخوام من باید میرفتم شهر با یکی از بچه ها فرستادمش واسش بستنی بخرن ولی فقط یکی و اجازه نداشت چیز دیگه ای برداره اون روز من تا شب نبودم وقتی برگشتم خواب بود و برنج و قیمه بوده که اقا نیمرو خورده بودن

روز پنجم با بچه های کوچیک رفته بود چوپانی عصر که برگشت مثل لبو سرخ شده بود نهار هم غذای محلی خورده بود هیچی نگفت ولی داشت یادش میرفت یه زمانی چقد لوس بوده

روز پنجم

نهار رو ننوشتم تو دفترم ولی صبحونه کامل خورد حداقل یک لیوان شیر و و یه عالمه نون چون میخواست با بچه ها بره اب تنی و میدونست من نیستم غذا بهش بدم خودش باید به فکر شکمش باشه

سه روز اخر هم به بازی گذشت فقط یادمه وقتی مامانش برگشت چهار شاخ مونده بود چون ما نهار کوکو سبزی خورده بودیم سپهر داروی حساسیتش رو یه هفته بود نخورده بود ماکارونی اصلا نخورده بود و به خاطر بازی تو افتاب حسابی پخته شده بود.

الان خیلی بهتر شده حداقل وقتایی که خونه ماست اصلا غر نمیزنه ولی اگه بگم مریض اصلی مامانشه دروغ نگفتم چون خودش بدش نمیاد هی بگه سپهر اینو دوس نداره اونو دوس نداره البته پیش من جرات نداره ولی تو مهمونیادیدم

بهر حال بچه یکم شبیه ادم غذا میخوره تو رو خدا مامانا خودتونو اصلاح کنین

اینقد زشته من از خجالت میمیرم وقتی یکی از بچه ها جلوی مهمون میگه این چیه من دوس ندارم ولی خوب خوشبختانه وقتی همه جمعن یه جوری غذا غارت میشه که هیچی نمیمونه کسی بخواد ناز کنه والا اصلا اگه بچه غذا نخورد فقط یه کار بکنید هر چی هله هوله دم دسته جمع کنین خودتون با اشتها غذا بخورین و بعد بچه رو ببرین پیاده روی یا پارک که بازی کنه براش هم از این اشغالای بازار نخرید وقتی هم برگشتید خونه تحت هیچ شرایطی دعوت به عذا  نکنیدش 

واسه خودتون میگم

والا




آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29321

  • زیبا مد | سبزک | تبلیغات متنی