X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : یکشنبه 22 تیر 1393 | 16:08 | نویسنده : ناری

امروز نرفتم سرکار

چند روز شهرک نمیرم

میخام به کار خبرنگاریم برسم

تصمیم دارم یه پروپوزال واسه خانم دکتر که توی یه جایی منصب داره بنویسم که بودجه بدن یه تحقیقی انجام بدم میخام یکم تمرین کنم وجوه دیگه شخصیتم بیاد بیرون

نما کنم همچین

الان هم عمه زی زی رفته تهران و تا دو سه هفته دیگه نمیاد میخاد یه خط تولید بخره (میخاد چاپخونه بزنه)


وای پست قبل رو که میخونم اب میشم این منم؟ چرا گاهی این شکلی میشم؟ اصلا داغونم ها

والا راستیاتش یکی از زن داداش های ما قصد سفر داره و نمیتونه هردوتا بچه اش رو با خودش ببره بخاطر همین پسرک میرود و دخترک میماند حالا این خانوم کوشولوی خوشگل مشگل مهمون منه

البت ایشون برادرزاده اصل من نیست یعنی حاصل ازدواج اول مادرشه اما خوب یه یجوری به من میگه عمه جون که دلم واسش قنج میره.

خوش اشتها پرحرف زرنگ جسور و فوق العاده مودب

این زنداداش و داداش من تا وقتی با هم ازدواج کردن از هفت خوان رستم گذشتن چرا که داداش مجرد بود و ایشون همسرش فوت شده بود و یه دختر یکساله هم داشت .

مشکل اصلی هم مادر همسرش بود که فکر میکرد با ازدواج مادر بچه میافته زیر دست ناپدری. والا کی از یه زن داداش فوق مهربون مهندس بدش میاد؟

این دوتا کفتر عاشق کلی طول کشید تا ازدواج کردن یعنی شکوفه 2 ساله شد که اینا رفتن سر خونه زندگیشون.

بابای شکوفه پزشک بوده و به خاطر یه اشتباه همکارش جونشو از دست داده من عکساشو دیدم مرد فوق العاده ای به نظر میاد خدا بیامرزش.

بهر حال امروز که شکوفه اومد عمه خانومش یعنی عمه اصلیش دواطلب شده بود که این موش کوچولو رو با خودش ببره خونش ولی شکوفه عین کنه چسبید که میخام پیش عمه ناری بمونم.

حالا جریان چیه؟

از صب بند کرده به من که بیا یه روز تو مامان باش یه روز من!!!!!!!!!!

ایشون فقط 5 سالشونه

هنوز شب نشده شکوفه میخاد پست مامان بودنش رو تحویل بگیره از رسیدگی به اشپزخونه شروع کرده رفته پیش بند بسته یه گردگیر هم گرفته دستش و هی راه میره و میگه واه واه چقد کار دارم "ایخام باسه بچم اپطاری وپزم"

منم هی یواشکی سرک میکشم که یهو به سرش نزنه بخاد واقعا اشپزی کنه."نمیدونم چی تو کله کوچولوشه باز"

گاهیم واسه محکم کاری  میگم مامان من فقط اب میخورم غذا نمیخام

داد میزنه که "بچه باهد غذا بخله که بزلگ بشه اصلا ایخام واسه بابام نهال بپزم"

نمیدونین چه کیفی میکنه اخه خونه خودشون و مادربزرگش همیشه محدودش میکنن اینجا میتونه هرکار دوس داره بکنه جز شستن بچه گربه ها

صب مامان زنگ زد گفت بابت پنجشنبه ناراحتی؟

گفتم نه ولی خوب ترجیح میدادم بشه میدونی یه جورایی حس حقارت بهم دست داد


 این پست رو نزدیکای ظهر نوشتم ولی سرم رفت دنبال کار و یادم رفت منتشر کنمش.

الان شکوفه بعد از دوساعت تمرین رقص و ادای تک تک رقاصای دنیارو دراوردن خوابید اونم کجا؟  زیر میز کار من!!!!!!!!!!!!

اصلا حواسم بهش نبود داشت نقاشی میکرد و هی قل میخورد از زیر تخت میومد زیر میز کار از اونجا هم میرفت جلوی در اتاق باز بر میگشت

چندتا عکس ازش گرفتم که پاهاشو داده بالا و داره نقاشی میکشه اما نمیدونم چرا نمیتونم بذارمشون اصلا این بلاگ اسکای همکاری نمیکنه حسوده

خلاصه اخر کار دیدم زیادی ساکته یه لحظه ترسیدم چون هرجا رو نیگا کردم نبود یهو دیدم زیر میز دراز کشیده

گذاشتمش روی تخت.

دارم بهش نیگا میکنم

نمیدونم شاید حق باباش بوده که دخترشو سیر ببینه ولی چرا سهمش نشده؟

شکوفه الان به داداش من میگه بابا خیلیم بهش وابسته است . ازوقتی از سرکار برگشته بود اویزون گردنش بود تا وقتی که یادش اومد امروز مامان خانواده است و به باباش گفت "اسه دیگه برو بخواب بچه که اینقد لوس نباشه"

این ادبیاتش منو کشته به خدا

دلم میخاد خیلی خوشبخت بشه نمیخام فک کنه بین ما غریبه است

امروز عمه اش میگفت زیاد لوسش نکنین . اما من فک میکنم حقشه محبت ببینه

ولی الان که دقت میکنم میبینم من با هیچ کدوم از برادر زاده هام اینقد راحت نیستم . شاید چون شکو دختره؟

چه میدونم

بهرحال میخام خوشبخت شه خیلی خوشبخت








آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29321

  • زیبا مد | سبزک | تبلیغات متنی