X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | 22:53 | نویسنده : ناری

من هنوز هم نفس میکشم هنوز همینجا هستم . بچه های خانه بزرگ شده اند مادرم کمی پیرتر شده و خواهر و برادرهایم سرگرم زندگی خودشان شده اند و من هنوز زنده ام .

مادرم میگوید روز گاری پیرزنی زندگی میکرد که دختر جوانی داشت و گربه ای  تابستانها به گندمزاره میرفت و خوشه های پسمانده درو را جمع میکرد و رزق زمستانشان میکرد.. بالاخره روزی خسته شد و دیگر حاضر نشد به خوشه چینی برود. هرچقدر همسایه ها ملامتش کردند که زمستان گرسنه میمانی گفت  ای بابا من که پیرم و تا زمستان میمیرم و گربه هم میرود خانه همسایه و دخترم هم شوهر میکند و میرود دیگر چرا بروم خوشه زار.....

تابستان و پاییز تمام شد و نه پیرزن مرد و نه دخترش شوهر کرد و نه گربه به خانه همسایه ها رفت  پیرزن راهی خانه همسایه ها شد که راه خوشه زار کجاست......

مادرم میگوید اینقدر بیخیالی طی کردی که حال و روزت شده حال روز پیرزن 

نپرسید چرا ..... 

بعداغ میام میگم 

بپرسید من که نیستم جواب بدم

من خطاب به کی اینا رو میگم؟

جل الخالق دیوووونه شدم؟



آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29321

  • زیبا مد | سبزک | تبلیغات متنی