X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | 22:53 | نویسنده : ناری

من هنوز هم نفس میکشم هنوز همینجا هستم . بچه های خانه بزرگ شده اند مادرم کمی پیرتر شده و خواهر و برادرهایم سرگرم زندگی خودشان شده اند و من هنوز زنده ام .

مادرم میگوید روز گاری پیرزنی زندگی میکرد که دختر جوانی داشت و گربه ای  تابستانها به گندمزاره میرفت و خوشه های پسمانده درو را جمع میکرد و رزق زمستانشان میکرد.. بالاخره روزی خسته شد و دیگر حاضر نشد به خوشه چینی برود. هرچقدر همسایه ها ملامتش کردند که زمستان گرسنه میمانی گفت  ای بابا من که پیرم و تا زمستان میمیرم و گربه هم میرود خانه همسایه و دخترم هم شوهر میکند و میرود دیگر چرا بروم خوشه زار.....

تابستان و پاییز تمام شد و نه پیرزن مرد و نه دخترش شوهر کرد و نه گربه به خانه همسایه ها رفت  پیرزن راهی خانه همسایه ها شد که راه خوشه زار کجاست......

مادرم میگوید اینقدر بیخیالی طی کردی که حال و روزت شده حال روز پیرزن 

نپرسید چرا ..... 

بعداغ میام میگم 

بپرسید من که نیستم جواب بدم

من خطاب به کی اینا رو میگم؟

جل الخالق دیوووونه شدم؟



تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | 22:42 | نویسنده : ناری

کجا بودی دخترخانم؟

میدانی هزار بار امدم اینجا تا احوالت را بپرسم؟

میدانی نگرانت شده بودم؟

دوست داشتم چیزی مینوشتی فکر نکن نمیدانم بیصدا  امدی  و  بیصدا میرفتی

امشب پرسیدی  چه بنویسم من میگویم 

اینقدر فکر نکن  انگشتهایت را بگذار روی صفحه کلید ارام و باش و بگذار کلمات بیرون بریزند بگذار کمی مغزت سبک شود من هم قول میدهم هیچ حرفی نزنم قول میدهم ارام باشم و بگذارم همه حرفهایی که خیلی وقت است روی دلت سنگینی میکند بیرون بریزد

اصلا به روی خودت نیاور که من نگاهت میکنم یا گهگاهی اشاره ی میکنم اصلا همه این حرفهایی که من زدم مقدمه باشد. بقیه اش را تو بگو . هیچ سخت نگیر که  من روی دیگر توام . تو را جان خودم تو را جان هرچه که میخواهی به ان قسم بخورم لطف کن کمی از بار افکارت را اینجا پیاده کن تا من بتوانم در طول روز به کار اصل خودمان درگیر باشم.

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم  اصلا اینجا و هزار جای دیگر را برای چه ساخته ای وقتی همه طول روز و شب داری حرفهای عجیب غریب دل و ذهنت را مرور میکنی و وسط یک حرف مهم  دیوانه ام میکنی و رشته کلام را از دستم بدر میبری و میانه یک کار مهم  تمرکزم را بهم میریزی و باعث ابروریزی میشوی و توی عمق خواب ناز دیوانه ام میکنی...

بنویس بگذار من هم ازاد شوم



تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | 22:30 | نویسنده : ناری

یکی از مادرها میگفت که  آخرین بار که پسرم رفت باهم خداحافظی کردیم به سختی توی بغلم گرفتمش و گریه کردم داع سختی بود ولی نمیدانستم که از ان سخت تر هم هست. پسرم خداحافظی کرد و به هرسختی که بود ازش دل کندم و رفت  اما..

هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که در را زدند . باز که کردم پسرم بود گفت مادر شال گردن و کلاهم رو جا گذاشتم. برداشت و رفت...

اما من سالهاست هنوز منتظرم در را بزند و بگوید مادر چیزی رو جا گذاشتم...

مادر دیگه ای رو میشناسم که سالهاست   نزدیکترین نقطه خانه به در میخابد مادر که خانه اش پنجره بزرگی دارد و روزها و ساعتها از ان پنجره به بیرون خیره میشود...

مادر میشناسم که سالهاست برای عزیز از دست رفته اش  ژاکتی میبافد و هربار ان را باز میکند و از اول میبافد سالهاست  که منتظر است تا یکنفر تماس بگیر و بگوید مادر فهمیدم چه مدل یقه ی دوست دارم...

من مادر نشدم و شاید هیچوقت نشوم  اما سالهاست با مادری زندگی میکنم که نگاهش حرکاتش حرفهایش حتی نفس کشیدنش پر از انتظار است. و من هم سرشار از انتظارم  سرشار



تاریخ : پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 | 17:16 | نویسنده : ناری

باورم نمیشه یکی اینجا رو چک میکنه که واسش مهمه که من مینویسم 

همه ادما فقط یه نمونه ازشون تو دنیا وجود داره حتی اگه با تمام قدرت سعی کنن شبیه یکی دیگه باشن

جل الخالق اونوقت بعضیا دوست دارن کارایی بکنن که تک باشن که البته اینم میشه جزو ویژگیهایی که اونا رو از بقیه متمایز میکنه.

اما وقتی که تو اصلا شبیه هیچکس نیستی  واقعا لازمه که کار خاصی بکنه؟

البته این تفاوت ها باعث نمیشه ما احساسات مشترکی رو تجربه نکنیم تزه به شکل وحشتناکی قشر یا گروه یا تعداد خاصی از ادما یه احساس مشترک رو  دارید و من اینو وقتی فهمیدم که دوستم گفت کارم توی این دنیا تموم شده. اصلا حس بدرد بخور ندارم. و در یک حرکت انتحاری گفت: من ترجیح میدم یا جای تو باشم یا بمیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

جل الخالق مجددا...... بهش گفتم سعی زیادی نکن چون منم همین حس رو دارم . گفت: تو  خوشبختی و ناشکر>>>

گفت من  شغل ندارم  تو داری. من خیلی بیکارم تو نیستی. من چاقم تو نیستی.

گفتم خوب در واقع من شغل مستقلی ندارم و زیر پرچم مادرمم اما تو حق انتخاب داری. من کارای زیادی هست که دوست دارم که انجام بدم اما نمیتونم.من پوستم به خوبی پوست تو نیست و در ضمن گفتمم که جفتمون شدیم دوتا ادم  الکی خوش مرفه بی درد...

من توی بچگی روزهای سختی داشتم  پدرم ورشکست شد و زندگی خیلی بهمون سخت گرفت تا حد نداری نداری نداری

اما حالا سرپا ایستادم گاهی ارد میدم اما  مطمئنم مشکل منو ورفیقم اول از همه  سندرم سی سالگی هست.



تاریخ : شنبه 22 خرداد 1395 | 17:21 | نویسنده : ناری

باز اومدم بنویسم اینطوری ادم خل میشه دیگه. روابط اخیر روی اعصابم تاثیر گذاشته انگار

یه سال نمینویسم بعد یهو  روزی دو سه بار مینویسم چرا گفتم دو سه بار؟ چون دلم میگه یه بار دیگه هم برمیگردم

کاری ندارم که ملت به اینستا و تلگرام مهاجرت کردن

کاری ندارم که اینجا رو کسی میخونه یا نه

با خودم کار دارم

واسه خودم مینویسم

حالت خوبه ناری؟ عقلت سرجاشه؟ نکنه داری به بیماری مغزی خاصی دچار میشی؟ یهو خل تر از اینکه هستی نشی؟

امروز خانم خوش تیپ قوم و خویش برگشته میگه 5 کیلو اضافه وزن داری !!!!!!!!!11

اخه خواهر من  ، جنابعالی بگو من با 167 قد نخوام 65 کیلو باشم پس اون دل و روده لامصب رو کجا جا بدم؟

بعدم اومدیم سر این سن 30 مریض شدم کسی که نیست پرستاری منو بکنه یه  چندرغاز چربیم نداشته باشم توی اون وانفسای مریضی اب کنم که از گشنگی نمیرم؟

خوب میشم؟



   1    2    3    4    5      ...    16    >>

آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 34157

  • زیبا مد | سبزک | تبلیغات متنی